می دانی دلم انگار کمی رنگ باخته ، لرزان است می دانی؟ دلم از این همه آمدن ورفتن سرگردان است،حیران است می دانی؟! می گویند هر آمدنی رفتنی به همراه دارد می دانم ولی رفتن چرا دلتنگی به بار می آورد می دانی؟ تو زندگی هر کسی یه سری آدم وجود داره که از بچگی باهاش اخت میشه٬ تو دنیای ساده ی بچگی هم به این فکر نمیکنه که این آدم دوست داشتنی ممکنه نکات منفی هم تو وجودش باشه٬ فکر میکنه مثل خودش ساده و پاک و بی آلایشه...اون آدم براش عزیز میشه٬ دوست داشتنی میشه٬ میشه یه تیکه از وجودش...وقتی هم که بزرگتر میشه اون آدم براش مثل گذشته ها باقی می مونه هر چند که خودش بزرگ میشه اما تغییر اون آدم دوست داشتنی رو نمیتونه بپذیره... همین هفته پیش سر بازی های وبلاگی وقتی رسیده بودم به بازیگرهای مورد علاقه ام با قدرت اسمشو نوشتم چون یک بخش عظیم الجثه از کوه خاطرات شیرین کودکیم رو مال خودش کرده بود و من همیشه و همه جا هر وقت که صحبتی از بازی و بازیگری میشد بی اختیار ازش میگفتم. تازه رفته بودم تو ۸ سالگی که سریال خانه سبز چهارشنبه های شبکه ۲ رو به خودش اختصاص داد٬ اون موقع جعبه جادو برام در حدی ارزش داشت که بتونم چند تا کارتون رو توش ببینم و بعد برم سر درس های دوست داشتنی آن زمان ولی خانه سبز چهارشنبه های منو رنگی کرد٬ هر هفته منتظر بودم یکی با یه صدای خش دار که عجیب هم به دل مینشست بیاد و بگه " ولی به نظر من...یا بهتر بگم ما...خونه باید سبز باشه...سبز و همیشه سبز" و بعد هم اون آهنگ دوست داشتنی و پشت سرش هم اتفاقات خانه سبز و خانواده صباحی ها... "تو این خونه هیچکی حق نداره با اون یکی قهر کنه...اصلا چه معنی میده کسی با کسی قهر کنه؟" صاحب این دیالوگ رو وقتی که همزمان با گویش این مطلب موهای لختش رو تکون میداد و با یک برق نگاه خیره کننده به اعضای خانواده اش نگاه میکرد عاشقانه دوست داشتم...پدر فرید کوچولو رو که همیشه میرفت بالا پشت بوم خانه سبز و هوای پسر ته تغاریش رو داشت فوق العاده عزیز میدونستم٬ اون موقع اگه یکی ازم میپرسید بزرگترین آرزوت چیه بدون کوچکترین مکثی فریاد میزدم" دلم میخواد منم یکی از اعضای خانه سبز باشم"...خانه سبز با اون صاحبخونه های دوست داشتنیش برای خیلی از بچه های هم نسل من یک رویا بود. خانه سبز هم بر طبق یک اصل گریز ناپذیر تموم شد و خاطراتش موند٬ یادمه اون چهارشنبه ای که خانه سبز هم تمام شد اشک ریختم اما مطمئن نیستم به اندازه امروز بوده باشه...! یک سال بعد وقتی هنوز من یک دختر بچه ی دبستانیه سر به هوا بودم فیلم "خواهران غریب" اکران شد٬ از طرف مدرسه رفتیم که ببینیم...و باز هم "رضا صباحی" خانه سبز بود و ۲ تا دختر بچه و موزیک هایی که هنوزم بوی دبستانمو یادم میاره..."مادر من٬ مادر من...تو یاری و یاور من!"٬ " باز باران با ترانه...باگوهرهای فراوان..." این آهنگ ها یک سالی زمزمه ی روز و شب من در خونه و مدرسه بود و همیشه هم آرزو داشتم چی میشد اگه همون معلم دوست داشتنی فیلم خواهران غریب میومد و به من هم آواز خوندن یاد میداد. بزرگتر شدم و فهمیدم که سینما٬ این ابر قدرت هنر فقط در همون چند فیلم کودکی من خلاصه نمیشده. شاهکار بی بدیل مهرجویی رو دیدم "هامون"...هامونه همیشه سرفراز و دغدغه های حمید هامون هم شد دغدغه های روزهای نوجوانی من...تازه فهمیدم اون رضا صباحی کودکیه من چه قدر درخشان در فیلم سنگینی مثل هامون درخشیده بوده...ازش یاد گرفتم "من اگه اونی که تو میخوای بشم که دیگه من نیستم٬ این "من" نیستم...یکی دیگه ام" و از همون جا بود که نام" خسرو شکیبایی" هم رفت بین اون لیست کوچیک دوس داشتنی های من٬ دیگه همه میدونستن چه قدر برام عزیز و محترمه٬ میدونستن هر جا که مصاحبه یا گزارشی ازش قراره پخش بشه باید به منم خبر بدن... همین چند هفته پیش بود طبق معمول توی نت بودم که مامان صدام کرد..."پارمی بدو بیا خسرو..." دویدم مثل همیشه ولی این بار واقعا از دیدنش جا خوردم...عوض شده بود خیلی زیاد٬ رنج مریضی رو تو چهره اش میخوندم٬ با علیرضا خمسه مصاحبه میکرد و میگفت که دیابت داره ولی الان حالش بهتره سعی میکنه بیشتر مواظب خودش باشه٬ از جشن منتقدین گفت و اینکه قراره حضور فعالی داشته باشه٬ از اتوبوس شب حرف زد و تجربه ی کار با پور احمد... من همه را فقط میشنیدم! تو چشم هاش میخوندم که داره رنج بزرگش رو از ما مخفی میکنه٬ حتی وقتی چشمهاش مثل گذشته ها برق زد و خندید هم من پا به پاش نخندیدم چون میدونستم خنده هاش از ته دل نیست. همون شب براش دعا کردم و از خدا خواستم اگر مشکلی در سلامتیش هست - که مطمئن بودم هست - خودش زودتر برطرفش کنه...اما... امروز مثل همیشه اومدم نت...طبق عادت همیشگی هم یه راست اومدم سر کامنت های وبلاگ و...اولش مثل همیشه ی اوقات که خبر بد بهمون میرسه باورم نشد. فکر کردم شاید این هم جزو همون شوخی های همیشگیمونه٬ فکر کردم هنوز داریم سر بازی های وبلاگی سر به سر سلیقه های همدیگه میذاریم...گوگل باز شد و سرچ...نه انگار این یکی دیگه واقعیت داره٬ وبلاگ های مرتبط رو پشت سر هم باز میکنم همه دارن از خاطراتشون با خسرو میگن و خیلی از کسانی که امروز همسن و سال من هستند هم از همون خانه سبز رویایی شروع میکنند... خسروی عزیز من امروز صبح بر اثر ایست قلبی تو بیمارستان پارسیان تهران درگذشته! از چند روز پیش هم به خاطر سرطان کبد بستری بوده... و حالا تازه میفهمم چه رنج عظیمی میکشیده به خاطر این سرطان وحشی که به هیچکس رحم نمیکنه حتی به عزیزی که من کودکیم رو در وجودش جا گذاشته بودم... تمام خاطراتی که بالاتر در موردشون گفتم در عرض ۱۰ ثانیه از جلوی چشمم رد شد٬ هر چه قدر هم که زمان بیشتر میگذره خاطراتی که به یادم میاد غلیظ تر میشن انگار...حالا از "کاغذ بی خط" هم یادم میاد فیلم کسل کننده ای که من فقط به عشق بازی بی نظیره خسرو و هدیه تهرانی ده ها بار به دیدنش نشستم...حالا "مزاحم" هم میاد تو ذهنم و دیالوگ امین حیایی:...با اون صدای دختر کشت! و چه قدر همه تو سینما خندیدیم چون اعتقاد داشتیم که واقعا صداش دختر کشه! جشنواره ی ۲ سال پیش که بین هوچی گری های مسعود ده نمکی داشت بی ارزش میشد اما خسروی من با وقار اومد روی صحنه و گفت که برای من یک ارزشه اگر بگم آقای نصیریان استاد من بودند...و اون وقت چهره ی پرویز پرستویی و عزت انتظامی که بابت اتفاقات پیش آمده بر افروخته شده بود متبسم شد تا من باز هم به وجودش افتخار کنم...راستی آنونس جشنواره سال پیش رو کی یادش میره؟ چند ماه پیش که زده بود به سرم و داشتم سریال پرواز در حباب رو دانلود میکردم یه هو چشمم به لینک دانلود های خانه سبز هم افتاد٬ دوباره همون کودک درون اومد تو وجودم و وسوسه ام کرد که دانلودش کنم ولی به خاطر محدودیت های موجود! ۳ قسمتشو بیشتر نتونستم بگیرم و حالا به شدت مصمم هستم برای دریافت ادامه اش...هر چه بادا باد. امروز تلخ ترین و طولانی ترین غروب جمعه رو داشتم٬ اتفاقی که آمادگی افتادنش رو نداری خیلی آدم رو داغون میکنه...یکشنبه کسی به خاک سرد سپرده میشه که من لحظه لحظه ی خاطرات شیرین کودکی و نوجوونیم رو مدیون حضورش هستم٬ خسرو شکیبایی میره ولی خاطرات من میمونه...تا وقتی من و نسل من و خاطره های مشترکمون پا بر جا هستیم خسرو هم با ماست...شک نکن! میدانم قسمتی از شعر نشانی ها از کاست نشانی ها (کاستی که دکلمه های خسرو شکیبایی رو در بر داشت) اینم دانلود آلبوم رگبار... 1 - جنگل بدون ریشه [128] [64] [24] ۱۲۸ ها رو بگیرین نمیدونستم اطلاعاتم در مورد سیاوش خیرابی اینقدر براتون با ارزشه حرف های اضافه: ۱) از این به بعد هر کسی که اسمش نقطه چین٬ علامت سوال٬ عدد یا از این قبیل چیزهای مجهول باشه تحت هیچ شرایطی از طرف من پاسخی دریافت نمیکنه٬ با اسم و رسم خودتون بیاین والا کسی کاری به کارتون نداره! ۲) نیلوفر شدیدا بهت پیشنهاد میکنم یه وبلاگی چیزی بزنی که ما بتونیم پاتوقش کنیم واسه جواب کامنتا بیاییم اونجا٬ این کامنت های تو کلی جواب داره که من نمیدونم کجا باید برات بنویسم. یه وبلاگ بزن دیگه تنبل خانوم. از همین عکس های هیلاری و ریحانا اینا توش بذار فقط یه جایی باشه واسه اینکه من و فرشته اینا بتونیم بیاییم ...منتظرما ۳) این اردوی اسپانیام که لغو شد به سلامتی تا معلوم شه ایران چه قدر با این کشورهای ابر قدرت اروپا رابطه اش خوبه٬ دیگه فکر کنم واسه اردو برن دوبی...یا دیگه کیش حداقلش... به هر حال اوایل هفته دوم مرداد افشین تهرانه و این مهمه ۴) من تا دوشنبه خیلی کم میتونم بیام نت٬ شایدم اصلا نیام ۵)تو چه ساده ای و من چه سخت٬ تو پرنده ای و من درخت. آسمان همیشه مال توست ابر، زیر بال توست من ، ولی همیشه گیر کرده ام. تو به موقع می رسی و من، سال هاست دیر کرده ام! واسش تو بند دنیا جا نبود! نمیدونم خسروی عزیزم به چه چیزی اعتقاد داشت اما به رسم عادت برای شادی روحش فاتحه بخونین











حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآيد.
مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآيد، باران میآيد
هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...! 








02 - دل تنگی [128] [64] [24]
03 - چوب خط [128] [64] [24]
04 - گل من [128] [64] [24]
05 - پرنده ی مهاجر [128] [64] [24]
06 - خدا جون [128] [64] [24]
07 - تو بارون که رفتی [128] [64] [24]
08 - دنبال خودت نگرد [128] [64] [24] ![]()








در ضمن این اطلاعات کلی با تحقیق و پرس و جو و پیدا کردن رفیق رفقای سیاوش توسط من و تبسم جون به دست اومده (البته بیشترشو تبسم زحمت کشیده ولی چون زیاد سیاوش واسش مهم نیس من اینا رو تو نت پخش میکنم دیگه
) غیر از اون چیزایی که دفعه پیش گفتم میتونم اینا رو اضافه کنم که سیاوش بچه ی شهرک غربه٬ ۲ تا داداش داره که برادر بزرگه اش تو کار موسیقی بوده که الانم ازدواج کرده٬ این یکی رو مطمئن نیستم ولی به احتمال ۹۰٪ مربی اسکی هم هست...حالا بازم اطلاعات بیشتر گرفتم در اختیار میذارم دیگه...فعلا هم این ۸ تا عکس شخصی از آق سیا رو برین حالشو ببرین
(سایز عکسا زیاده ممکنه طول بکشه تا باز شه)









![]()
![]()
![]()
ببخشید این چند وقته ام دیگه کلی درگیر دانلود و ترجمه و تحقیقات در مورد آق سیا بودم نتونستم زیاد سر بزنم بهتون. از دوشنبه ایشالا جبران میکنم به بهترین شکل ممکن![]()
![]()
![]()









+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط |پارمیدا| |